تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


نمیدونم  

برام پيامک‌ تبلیغ مسابقه اومده..و نوشته که دوباره شرکت کنید!.یاد اون سال افتادم که برنده شدم...
بعد یه حسی پیدا کردم..نمیدونم حس نوسالوژی بود؟حس ترس بود یا درد بود یا یه حس خوب‌‌‌....
نمیدونم.
اون سال سال تلخی بود برای من...سال درد..‌

ادامه مطلب  

نمیدونم  

برام پيامک‌ تبلیغ مسابقه اومده..و نوشته که دوباره شرکت کنید!.یاد اون سال افتادم که برنده شدم...
بعد یه حسی پیدا کردم..نمیدونم حس نوسالوژی بود؟حس ترس بود یا درد بود یا یه حس خوب‌‌‌....
نمیدونم.
اون سال سال تلخی بود برای من...سال درد..‌

ادامه مطلب  

کمر بند مشکی  

سلام   احوال شما  هر روز و هر شب و محکم و سفت می رفت باشگاه .  واسه چی داداش ؟ کمر بند سبز دارم . می خوام برم تا کمربند مشکی که بترکونم بعد چند سال ، یهو دیدم پيامک [sms] داد که همه به جشن دعوتید .  کمر بند مشکی گرفتم اوه اوه . دیگه نمی شه باهاش شوخی کرد . یهو یه فیلیپینی می زنه و خلاصمون می کنه  باور کن سیاهی چادر هم همینه داداش. اونی که چادر مشکی روی سرش انداخته ، خطرناکه داداش . خطرناک .  می فهمی .خطرناک . یکی از قابلیت هاش اینه . قابلیت های دیگری

ادامه مطلب  

سادیسم - قسمت هشتم  

این جا همه چیز سفید است ؛ دیوار ها ، ملافه ها ، پرده ها و حتی لباس هایمان. اما حقیقت این است که زندگی هر کسی که این جاست، سیاه است. سیاهِ سیاه. همه چیز داشت خوب پیش می رفت. انگار واقعا زندگی مان رنگ گرفته بود اما به یکباره نمی دانم چه شد که این طور در بشکه ی قیر افتادیم.
پدر و مادرم را در یک تصادف از دست دادم. یک یا دو سال قبل ، درست نمی دانم. دیگر هیچ چیز را درست به یاد نمی آورم به جز آن لحظه ی لعنتی ! آن لحظه ی لعنتی که اگر از یادم برود ، شاید باز هم هم

ادامه مطلب  

سادیسم - قسمت هشتم  

این جا همه چیز سفید است ؛ دیوار ها ، ملافه ها ، پرده ها و حتی لباس هایمان. اما حقیقت این است که زندگی هر کسی که این جاست، سیاه است. سیاهِ سیاه. همه چیز داشت خوب پیش می رفت. انگار واقعا زندگی مان رنگ گرفته بود اما به یکباره نمی دانم چه شد که این طور در بشکه ی قیر افتادیم.
پدر و مادرم را در یک تصادف از دست دادم. یک یا دو سال قبل ، درست نمی دانم. دیگر هیچ چیز را درست به یاد نمی آورم به جز آن لحظه ی لعنتی ! آن لحظه ی لعنتی که اگر از یادم برود ، شاید باز هم هم

ادامه مطلب  

سادیسم - قسمت هفتم  

بدون هیچ تعارفی گفتم :
-چه گردنبند زشتی!
با حالت دستپاچه ای گفت:
-قشنگه که ، مُده الآن.
-خب باشه ، هر چی مُد میشه که قشنگ نیست. معنی خوبی نمی ده !
ادامه نداد. من هم دیگر چیزی نگفتم و شروع کردم به درآوردن لباس هایم. سرشار از انرژی و احساس خوب بودم. طوری که هیچ تمایلی به خوابیدن نداشتم. از سمانه پرسیدم:
-می خوای بخوابی؟
-نه هنوز.
-می خواستم یکم سنتور بزنم واسه همین پرسیدم.
-خیلی عالیه که. منم میام بشینم کنارت گوش بدم.
-ببخشید می خوام تنها باشم.
توجهی نکردم

ادامه مطلب  

سادیسم - قسمت هفتم  

بدون هیچ تعارفی گفتم :
-چه گردنبند زشتی!
با حالت دستپاچه ای گفت:
-قشنگه که ، مُده الآن.
-خب باشه ، هر چی مُد میشه که قشنگ نیست. معنی خوبی نمی ده !
ادامه نداد. من هم دیگر چیزی نگفتم و شروع کردم به درآوردن لباس هایم. سرشار از انرژی و احساس خوب بودم. طوری که هیچ تمایلی به خوابیدن نداشتم. از سمانه پرسیدم:
-می خوای بخوابی؟
-نه هنوز.
-می خواستم یکم سنتور بزنم واسه همین پرسیدم.
-خیلی عالیه که. منم میام بشینم کنارت گوش بدم.
-ببخشید می خوام تنها باشم.
توجهی نکردم

ادامه مطلب  

سادیسم - قسمت دهم  

مشکل قضیه آن جاست که نمی دانی دقیقا چه زمانی عاشق شده ای ، فقط یک آن چشم باز می کنی و می بینی که وسط ماجرایی و هیچ کاری هم از دستت بر نمی آید. خیلی جلو رفته بودیم. هر هفته حداقل یک بار بیرون می رفتیم ، حرف زدن های داخل لابی هم که کار هر روزمان شده بود و من دقیقا وقتی فهمیدم وابسته شده ام که دیگر از نیما خبری نبود. یک روز که از خواب بیدار شدم ، باز هم به امید یک روز عالی و یک هم صحبتی دیگر با نیما ، حسابی به خودم رسیدم. دخترها این را خوب می دانند ، وقتی

ادامه مطلب  

سادیسم - قسمت دهم  

مشکل قضیه آن جاست که نمی دانی دقیقا چه زمانی عاشق شده ای ، فقط یک آن چشم باز می کنی و می بینی که وسط ماجرایی و هیچ کاری هم از دستت بر نمی آید. خیلی جلو رفته بودیم. هر هفته حداقل یک بار بیرون می رفتیم ، حرف زدن های داخل لابی هم که کار هر روزمان شده بود و من دقیقا وقتی فهمیدم وابسته شده ام که دیگر از نیما خبری نبود. یک روز که از خواب بیدار شدم ، باز هم به امید یک روز عالی و یک هم صحبتی دیگر با نیما ، حسابی به خودم رسیدم. دخترها این را خوب می دانند ، وقتی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
ورود به کانال تلگرام